خاطرات من

دسته بندی : خاطرات من

 

امروز عصری دانشگاه داشتیمءآخ با بچه های ترم اولی که متنفرم از همشون...

ولی مجبورم بشینم تو کلاسشون...خستم کرد...

ولی بعد کلاس رفتیم باغ رفیقمون تو همون حوالی بهنمیر(بابلسر) پرتوت فرنگی و آلوچه همینطوری دراومده کسی نیست بچینه بخورتش...جاتون خالی یه دل سیرحالیدیمنیشخند

بعدرفتیم دور زدیم من رانندگی هیجانی رو اجرا کردم خندیدیمچشمک

بعدشم رفتیم دریا جاتون خالی هوا خوب روتخته سنگ بشینی دریا رو ببینی وای...

بعدم یه دختره یه سگ دستش بود تا سگه مارو دید هی میومد طرفمون میخواست دوست بشه خوشش اومده بود سگه حالا مام چهارتا عشوه اومدیم بفرما بستنی صاحبش دختره میگه دهن زده نمیخورهنیشخند بعدم من جواب دادم و اینانیشخند

خلاصه جاتون خالی



آخرين مطالب

 

موضوعات

نويسندگان

لينکستان

صفحات

ADS

آمار بازيد

درباره ما